103/ زمزمه
ـ
من پر از تناقضم
عاشقم
تو را و مرگ را.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
+ نوشته شده در ساعت توسط کافه چی
|
من پر از تناقضم
عاشقم
تو را و مرگ را.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
عشق، محرم است
تا که میروی
تیغها برهنه میشوند.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
من پر از تناقضم
عاشقم
تو را و مرگ را.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
حتا همین بالا
که حال عشقبازی نیست
میبوسدم آرام
ابری که در آغوشِ من «والعصر» میخواند.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
یعنی حریمِ گریههایم را
گاهی رعایت کن
دیوانگی واگیر دارد.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
شوقِ دیدار، نیمهجانم کرد
تکیه کن تا ابد به من، نهراس!
سروها ایستاده میمیرند.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
عشق؛
هر لحظه میآید و میتکانَد
زلزله، گاهگاهی.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
من عشق را با تیغ
من واژه را با زخم فهمیدم
لطفا کمی خونخوارتر باش
گاهی برایم گرگ بفرست
گاهی بیا و قلع و قمعم کن
نگذار آرامش مرا از پا بیاندازد.
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ